تبليغاتX
لبسرین ماه

لبسرین ماه

دستهایم نرسید/ ورنه این سیب ز ماتیک لبت زرد نمی ماند

غزلکی از یخبندان پارینه

یک چُختِ [۱]خامِ عشق شدم، گشت زلزله

با این همه ندارم از الطافِ او گِـله

 

رفته، نیامده­ست و زمستان دو فصل گشت

دارد هنوز ابر سیه درد سلسله

 

زانوی گرم و دامن او مثل سندلی[۲]

من سرد و با تمام وجودم چله چله[۳]

 

 بانوی شعرهای من از دوری­اش کنون

با ازدواج جبریِ غم گشته حامله



[۱] - چُخت: چت، سقف، بام.

[۲] - سندلی: البته چوکی نه، به همین خاطر صندلی نه نوشتمش.

[i]  ـ چله: چهل روز سردتر فصل سرما.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:56 توسط نورالعین |



بعد از بعد ها

گزارش ِ هیجان ِ صدایت از گوشی(۱)

-هنوز- گفت که از بنده روی می پوشی

که تا هنوز هزاران پرنده صبح بخیر

به سینه های تو پر می زنند و خاموشی

 به قول ِ عطر ِ نفس هات چادرت زرد است

و سینه بند بدت آمده، نمی پوشی

دوباره حرف بزن - شنگ شنگ - با پایت

که در ریاضت ِ رقصت همیشه می کوشی

بمان دوباره بگویند ماهیان ِ لبت

که غیر ِ آب دگر هیچی نمی نوشی

-----------------

۱- تلفن همراه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:9 توسط نورالعین |



دو غزل

سرتیر

سلام ِ خنده هایت صبح ِ پامیر است نازی جان

لبانت توت های سرخ ِ پنجشیر است نازی جان

به جز صبحانه ی قیماقی ِ رخسارهای تو

دلم از هرچه خورده می شود، سیر است نازی جان

به غیر از دست های تو ... که بوی نان شب می داد

به دور گردنم هر چیز... شمشیر است نازی جان

***

دگر تا چند پیش چشم هایت چشمه ای باشم

و تو تا کی بگویی ... بعد از این دیر است نازی جان

... و حتمن چند روزی بعد، می دانی که یک آدم

برای چشم هایت از سرش تیر است نازی جان

 

خر

من و تو خسته ز بختیم، او ز ما خسته است

و بدتر از من و تو، بخت او به ما بسته است

من و تو مثل پر ِ غچی شکار شده

که رقص کرده به هر سو ... که... باد هم مست است

من و تو آن دو بلند ِ «زن ِ زمین» استیم

که آسمان ِ خدا پیش قد ما پست است

چگونه فکر کنم؟ نازنین... جدایی... آه...

خدا به قدر ِ تقاضای ما تهی دست است؟

تو می روی ز پی ات میدوم، چه چاره کنیم؟

خدا همیشه خرش را به پای تو بسته است!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:57 توسط نورالعین |



چشم‎های تر باستانی

بعد از نمیدانم، سپیدی سیاه تر

باید زنده ماند

            تا سود ِ قرض ِ آفرینش را

                  به حساب ِ بانکی ِ خدا افزود

و

برای این‏که به روی سنگ ِ گورت بنویسی:

«انسان!
       در من کژدم‏های  تشنه قرض خدا می‏نوشند

                       تو که از کنار ِ گورم به گور ِ دیگری میروی

                                               بی سلامی و درودی

                                                        ادامه داشته باش

          و دعایت را برای تکاندن ِ شانه‏های قرضدارت نگهدار.»

       شاید می‏دانی:

                  « هیچ حیوانی را در آب نوشیدن نیازارید.»

زنده ماند باید       

                           تا معصومانه لبخند زد هر روز

                   به شمشیرخند‏هایی که شهیدت نمی‏سازند

                        و نگریخت نامرد از زیر ِ بار ِ این دکاندار.


----------------------

پیشِ برت دو ناک... من و باغبانی‏ ات

من گُشنه مانده‏ ام که بماند جوانی ‏ات

از جویبار باغ تو سیلاب خورده ام

تا صاف مانده سیبِ تنِ ارغوانی ات

سرخ اند تا که روشنی راه تو شوند

چشمان من - دو چشمه‏ ی آتشفشانی ‏ات-

حتا به جیبِ کودکیِ‏ ام گریه می‏کنند

آثارِ چشم‏ های ترِ باستانی ‏ات

هرچند من سوال- سوالم! ... نگو جواب

یک حرف کم نه ساز، ز شیرین زبانی‏ ات
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:30 توسط نورالعین |



مغزِ مرا خورده‏است این گاو سیاه شب



شاید که آبم یا علف در دیدگاه شب

مغزِ مرا خورده ‏ست این گاو سیاه شب

مغزِ مرا خورده‏ست شاید هم غلط خورده‏ ست

این مغزِ من بوده است، نی آن قرصِ ماه شب

هر روز از شامِ چکک تا زیر شب باران

از مرگِ روزم می‏گریزم در پناه شب

هر صبح بیرون می‎شوم روشن ز تاریکی

از یک اتاق مرده چون یک دلو چاه شب

امصبح مغزم را میانِ خویش پالیدم

گردیده دیگر جای او، آخور کاه شب.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:4 توسط نورالعین |



زیتون و کشاورز

زیتون

زیتون! خدا به نامِ تو سوگند خورده‏ است

این ساده نیست، از چه دلت بند خورده‏ است

این ساده نیست!  از چه تنت، ای درخت من

با ساقه‏های صاعقه پیوند خورده ‏است

این ساده نیست گرچه، ولی فکر می‏کنم

زنبور غصه از نگهت قند خورده ‏است

این ساده نیست گرچه، ولی ساده، درد هم

یک عمر از لبانِ تو لبخند خورده‏ است

این بختِ پست مثل خر گُشنه هر قدر

هر کس که برگ‏‏های ترا کند، خورده‏ است.

---------------

کشاورز

دیگر سرت، هموزنِ اعصابت نمی‏آید

بسیار خرگوشی، ولی خوابت نمی‏آید

 دیگر به مثلِ تشنه‏ی افتاده در آتش

محتاجِ اشکت مانده‏ای... آبت نمی‏آید

 دیگر شبیه یک مسافر، کفشِ صبرت هم

اندازه‏ی اندوهِ جورابت نمی‏آید

 سهمِ تو از بارانِ آرامش که کشاورز!

جز تخمِ کفتر‏ها به سیلابت نمی‏آید

 شالی بکار این چشم‏هایم را که خشکت نیست

حالا که خون می‏آید و آبت نمی‏آید.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:55 توسط نورالعین |



داکتر

همان‎قدر که ترا دور میتوان نامید

اتاقِ خوابِ مرا گور میتوان نامید

کبوترانِ نگاهت نشستنی ...، افسوس-

که پلک‎های ترا تور میتوان نامید

همان‎قدر که تو انگورِ سرخ می‎خندی

مرا به گردِ تو زنبور میتوان نامید

همان‎قدر که دو چشمِ تو کاسه‏ها‏ی عسل-

بوّد، دو چشمِ مرا شور میتوان نامید

مرو برای خدا ...، داکتر! دلم می میر...

که گفت بی تو مرا جور می‏توان نامید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:9 توسط نورالعین |



جوانی قشلاق

مینا! که سال‏ها شده ییلاق می‏روی

لاغر به قریه آمده و چاق می‏روی

مینا د‏لت نمی‏رود، آخر که گم شده‏...

با سینه‏ی تکانده شده، قاق* می‏روی

بزهات می‏دوند، ولی تو نمی‏دوی

با اسب و با تیاق پدر، طاق می‏روی

هی، شیرچای قریه‏ی ما را که می‏خورد

  حالا دگر که شیر

                     و قیماق می‏روی؟

مینا دو ماه پیش که گل کرد دهکده

یعنی دگر جوانی قشلاق!! میروی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:48 توسط نورالعین |



ژالم

یک نژر از ته‏ی یک شاخه صنوبر ژالم!

که شود نانِ غزل در نگهت تر ژالم!

یکدَمک!، تور نینداز، بمان بر دوشم

بنشینند دو غچی دو کبوتر ژالم!

یک نظر، یک بُزِ کافر شده من، گُشنه شده!

ابروانِ تو - دو تا دَرزه* پیمبر- ژالم!

یک نظر، گُم شده من، گُم شده چوپان در من

رفته از یادِ لبم مزه‏ی شبدر ژالم!

ّقصه‏ی مفت شده من، همه اش تکرار است

کمترک قصه بگو از منِِ دیگر... ظالم

 

*- درزه= بسته‏ای از علف، یا گندم درو شده.
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:49 توسط نورالعین |



گوسپند

گوسپند

زنده‏گی گوسپندِ نازایی‏ست که تو یک شامگاه می‎دوشی

پشتِ صبحی که نیست در پستان‏های او صادقانه می‏کوشی

می‏شوی خسته باز لیک امید، آتشی می‏شود به لب‏هایت

می‏زنی، می‏کـَـنی و می‏چوشی، آنچه را که نداشت تا نوشی

گوسپندی که آب می نوشد، اشک‏های ترا که گریه کنی

گوسپندی که می کند نشخوار، خنده‏های ترا به خاموشی

می‏چرد در میان گیسویت زنده‏گی را علف‏چری شده‏يی

جای دندان‏های یک نازا روی مویت شبیه روپوشی-

-می شود. بعد ها نمای خودت مثل یک پیرزن که پشتِ درخت‏-

-ها نشسته و گم شده حالا که دگر هیچ چی نمی نوشی

پدرت از پدر و بعد به تو و تو حالا برای بچه‏ی خود

این یکی را گرسنه تر از غم، می گذاری به ارث...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:37 توسط نورالعین |